تبلیغات
قرارِ دل - شیدایی!
 
قرارِ دل
خــــوشــا آن غـــریــبـــی کـه یــارش تـــــــــــو بـــاشـــی؛ قــــــرار دل بـی قـــــرارش تـــــــــو بــــاشــی
درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بنده ای از بندگان خدا که در پی درد است.
که «مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است...»
برای آشنایی بیشتر، پست دوم وبلاگ را مطالعه بفرمایید.
اللهم عجّل لولیک الفرج و العافیة و النصر
و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته
و المستشهدین بین یدیه

مدیر وبلاگ : مـصــطــفـــا
پنجشنبه 13 بهمن 1390 :: نویسنده : مـصــطــفـــا
بسم الله الرحمن الرحیم
علی الحساب دلی می نویسم؛ اگر از حد خارج شد، چرکنویس می گذارمش؛ فرصتی هم حاصل شد اندکی عقلی...
دل...
گر عشق نباشد به چه کار آید دل...؟! 
دل باید احساس کند، تکان بخورد یا حتی بلرزد تا اتفاقی بیفتد؛ البته دوجانبه است نقش دل و عقل. ولی نه مساوی نیستند. نسبت دل و عقل را دکتر بانکی زیبا تبیین کرد: «دل فرمانده و پادشاه است، و عقل مشاور و وزیر» کما اینکه می گن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.
دل اگر زنگار بگیرد، هر چه که بگویی نکن، وقتت را هدر نده، گناه نکن،... فایده ندارد. گرچه که عقل می داند فرصت کوتاه است و روزی حسرت لحظه لحظه از دست رفته را خواهی خورد، گرچه که عقل بداند گناه بدبختت می کند در دنیا و آخرت. اما این فرمانروا در گوشش پنبه است. پنبه که نه، چوب پنبه یا شاید هم چیزی زمخت تر!
بی جهت نیست که می گویند منتظر باشید، فرهنگ انتظار داشته باشید. چون آن هم دلی است. باید عاشق امامت شوی و منتظرش باشی. باید از ناراحتی امامت بر گناهِ تو بلرزی بلکه دست از گناه برداری...
دلی که زنگار بگیرد، دلی که گناه کند و گناه کند و گناه کند، نه صدایش بالا می رود، نه دعایش جواب داده می شود، نه... و بلکه بالعکس نقمت و بلا بر سرش می آید و نعمتش از کفش بیرون می شود. دیگر نه مناجاتش واقعی است نه دعا خواندنش. و نمازش کلاغ وار است! نماز هم که نماز نباشد «تنهی عن الفحشاء و المنکر» نیست. و بعد مرحله به مرحله، پله پله، و خطوة خطوة... گام اول را که تبعیت از شیطان کردی همان یک گام نمی ماند، می شود خطوات.
بترس مصطفی! یادت هست ترس هایت؟! یادت هست اشک هایت؟! مگر می شود یادت برود؟! روزهای سختی بود ولی... ولی الان که آسان است چه؟! چه سودی برایت دارد این آسانی؟ 
می بینی؟ می بینی که شیطان چه طور از خیر باز می داردت؟ می بینی که می گوید تو که گناهکاری امام رضا (ع) جوابت نمی دهد؟ می بینی که نمی گذارد توبه کنی؟!! می بینی که چقدر عوض شده ای؟ چقدر فرق داری با مصطفای دو سال پیش؟! نمی خواهی برگردی؟ 
تلنگر به جایی بود تذکر رفیقم؛ ثمره اش این بود که یادم بیاید بنا نیست با ورود به زندگی مشترک معجزه شود و هم درس خوان شوم، هم متهجد، هم ... بنا نیست زن بگیرم که اصلاحم کند، معلمم که نیست! بناست من خدمت کنم به همسرم، من کمکش کنم که راهش را بهتر و مطمئن تر برود و به هدف های متعالیش برسد و البته او هم به من کمک کند در این راه. نه که بنشینم تا از آسمان فرشته ای بیفتد و بیاید تنبلی ها و کوتاهی هایم را جبران کند...!
6 بهمن 1390

بسم الله الرحمن الرحیم
یادم نمیاد پای فیلم و سریالی این قدر گریه کرده باشم! برای دو فیلم گریه کرده ام ولی نه به این حد؛ یکی برای شهید احمد کشوری در سریال سیمرغ (که اون موقع 7-8 سالم بود)، یکی هم برای آژانس شیشه ای و درد دل ها و غربت حاج کاظم و عباس و ....  و برای فاطمه اش، که تاثیرگذارترین و بهترین صحنه در تمام فیلم هایی که تا به حال دیده ام را رقم زد: چفیه و پلاک...
اما الان پای سریال شیدایی، برای طاها، برای لیلا، برای حاج آقا سپاهان، برای حمید، برای عاطفه، برای پدر و مادر لیلا، برای افسانه، برای یحیی، برای سارا، ... برای تک تکشان اشک ریختم! در خیلی از صحنه های فیلم خودمو جای اون شخصیت حس کردم. وقتی یحیی می خواد شیدا رو بغل کنه و اون عقب می ره؛ وقتی طاها به پشتیبانی و نگاه و باباش نیاز داره و میاد کنار پدرش می خوابه؛ وقتی لیلایی که تازه می خواد قد راست کنه از دروغ و پنهان کاری طاها خبردار می شه؛ ...
خیلی سریال غم انگیزیه. ولی یه نکته اش خوب حرف زدن به موقع است؛ جاهایی که مستقیم فایده و اثر نداره غیرمستقیم حرف زدنه. مثلاً اون جایی که مادر لیلا هر چی می خواد استدلال کنه به حرفش گوش نمی دن و بعد به برادرش زنگ می زنه و می گه بیا جهاز لیلا رو از خونه سپاهان برگردونیم چون لیلا فهمیده طاها ذاتش خرابه، نونی که می خوره خرابه، نه خدا سرش میشه نه پیغمبر، تا حالا پیشونی خودش و باباش رنگ مهر به خودش ندیده، دست بزن داره، بددهنه، وقتی یکی ذاتش خرابه یعنی همه اینا رو داره دیگه...!
بهر صیدت چند تازی؟ خسته شد پای سمندت؛
صبر کن تا من به پای خویشتن آیم به بندت...
12 بهمن 1390

روایتی بسیار تکان دهنده:

امیرالمؤمنین (علیه السلام): یَابنَ آدَمَ، إذا رَأیتَ رَبَّکَ سُبحانَهُ یُتابِعُ عَلَیکَ نِعَمَهُ وَ أنتَ تَعصیهِ فَاحذَرهُ (حکمت 25 نهج البلاغه)
ای فرزند آدم، هنگامی که دیدی پروردگارت پی در پی نعمتهایش را بر تو می فرستد در حالی که تو معصیت او می کنی، از او بترس (که مبادا روی از تو گردانده ولی خود خبر نداری!)




نوع مطلب : دل نوشته...، گزارش- خاطره، شخصی [نمی خواید نخونید!]، زیست کلید، 
برچسب ها : شیدایی، گر عشق نباشد به چه کار آید دل، انتظار، خطوات شیطان، سریال، گریه، فیلم،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :